خرید بک لینک
دوست داشتن یه نفر مثه این می مونه که آدم به یه خونه اسباب کشی کنه. اولش آدم عاشق همه چیزهای جدید میشه، هر روز صبح از چیزهای جدیدی شگفت زده میشه که یکهو مال خودش شدهاند و مدام میترسه یکی بیاد توی خون

برچسب: نویسنده: پرهام پاکدل تاريخ: جمعه 17 اسفند 1397 ساعت: 16:26

دقیقا پنج ماه از اولین صبحی که تو کانادا چشمام رو باز کردم میگذره.

برچسب: نویسنده: پرهام پاکدل تاريخ: جمعه 17 اسفند 1397 ساعت: 16:26

یک بنده خدایی در توییتر نوشته بود، وقتی پدرم مرد، چیزی که بیشتر از همه ناراحتم می کرد این نبود که در زمان حال ندارمش. بلکه این بود که وجودش حتی از آینده هم حذف شده. و حقیقتا ترسناک ترین قسمتِ از دست د

برچسب: نویسنده: پرهام پاکدل تاريخ: جمعه 17 اسفند 1397 ساعت: 16:26

تصور کنید آدم تنهایی هستید که هیچ دوستی ندارد. از خواهرها و برادرهایش محرم اسراری ندارد. رابطه خاصی هم با پدر مادرش ندارد. تصور کنید یک روز معلمتان بهتان میگوید آدم باید آنچه را برای خودش می پسندد بر

برچسب: نویسنده: پرهام پاکدل تاريخ: جمعه 17 اسفند 1397 ساعت: 16:26

این کامنت از پست قبلی و مکالمه ای که بعدش صورت گرفت فکری به سرم انداخت (درواقع یاداوری کرد!) که به نظرم ارزشش رو داره که پستش کنم. اول : دامن گلدار میگه گاهی شرایط و محیط باعث میشه حس کنیم اشتباه ا

برچسب: نویسنده: پرهام پاکدل تاريخ: جمعه 17 اسفند 1397 ساعت: 16:26

من همیشه به تصمیم هایی که در زندگی میگیرم به چشم تردید نگاه کرده ام. یک دلیل مهمش این است که معتقدم آدم سالمی نیستم. پر از کمبود و کاستی ام. و نظر من را بخواهید، اینکه از آدم ناسالمی توقع داشته باشید تصمیم های سالمی بگیرد که تاثیر گرفته از کمبود ها و کاستی هایش نیست، مثل این است که از قوطی رب گوجه ی توی یخچال به عنوان لیوان آب استفاده کنید و تعجب کنید که چرا آب شیر مزه رب گوجه گرفته.

برچسب: نویسنده: پرهام پاکدل تاريخ: جمعه 17 اسفند 1397 ساعت: 16:26

...اگر اینطور می بود، آن وقت لازم نبود تمام عمرت با او بجنگی تا عاقبت بهش بفهمانی تو مال خودتی نه مال او یا هیچ کس دیگر و همه ی حقی که درباره ات داشته، فقط همین بوده که اسمی رویت بگذارد که وقت به دنی

برچسب: نویسنده: پرهام پاکدل تاريخ: جمعه 17 اسفند 1397 ساعت: 16:26

اکنون که به قول سعدی به درخت گل رسیدم و دو سه ماه هم در حالتِ «دامن از کف برفته» وبلاگ رو رها کرده بودم به امان خدا، اجازه میخوام که کمی در مورد این درختِ گل (خارجه، بلاد کفر، کَنِدَع) براتون صحبت کنم

برچسب: نویسنده: پرهام پاکدل تاريخ: جمعه 17 اسفند 1397 ساعت: 16:26


بری اون بالا. تو ننوی وسطی. یه نفس عمیق بکشی. دستاتو باز کنی. آروم به جلو خم شی، اونقدر که ته دره رو ببینی. مکث کنی. تردید کنی. به همه احتمالات فکر کنی. شک کنی که یعنی می ارزه؟ اگه اون طور که فکر می کردم نشه چی؟ یه بار تو عمرت تصمیم بگیری قاطعانه تصمیمتو اجرایی کنی و دلهره رو بذاری کنار.

و پرواز کنی.

برچسب: نویسنده: پرهام پاکدل تاريخ: جمعه 17 اسفند 1397 ساعت: 16:26

ماشین رو تو جا پارکش تنظیم می کنم. تو هر سه تا آینه موقعیت رو می سنجم و بعد از اینکه مطمئن شدم صاف و 90 درجه پارک کرده م، خاموش می کنم و نفسم رو با صدا میدم بیرون. همیشه وقتی روی کاری تمرکز میکنم یادم

برچسب: نویسنده: پرهام پاکدل تاريخ: جمعه 17 اسفند 1397 ساعت: 16:26

نقل است که وقتی بچه بودم, اوقات فراغتم میرفتم تو آشپزخونه, لباسم رو میزدم بالا و با شکم میخوابیدم روی سرامیک های سرد. تا قبل اینکه از این خونه ها بخریم که کمد دیواری ندارن و مجبور بشیم کلی لحاف تشک بریزیم دور, من تنها عضو خانواده بودم که به جای پتوی پشمالو لحاف پر داشت و از تفریحات روزمره ش خزیدن زیر خنکای لحاف مذکور.الان؟ بافتنی های زمستونه م رو تا می کنم م

برچسب: نویسنده: پرهام پاکدل تاريخ: چهارشنبه 8 فروردين 1397 ساعت: 12:48

الف-چرا فرزندان خود را طوری در ناز و نعمت غرق می نمایید که فامیلِ میان مایه تان مجبور باشد تمام بچگانه فروشی های شهر را بگردد دنبال چیزی که عزیزپرورده شما نداشته باشد و بتوان به عنوان کادو تولد به وی هدیه نمود؟ ب-فرزندان خود را طوری در ناز و نعمت غرق بنمایید که فامیل میان مایه تان در جستجو برای پیدا کردن چیزی که فرزندتان ندارد، بعد از ده پانزده سال، از این ج

برچسب: نویسنده: پرهام پاکدل تاريخ: چهارشنبه 8 فروردين 1397 ساعت: 12:48

سکانس اول : بنده امسال قصد داشتم به مناسبت فارغ التحصیلی و ورق خوردن برگ مهمی از زندگیِ کوتاهم، تولدم رو خودم برگزار کنم و دوستام رو ببرم بیرون دور هم به صورت مجردی/فارغ التحصیلی/عقده گشا طوری (!) خوش بگذرونیم. لکن از آنجا که نه آنچنان تولد دعوت میشم، نه آنچنان تولد برگزار می کنم/ می کنیم(خانوادگی)، هیچگونه سررشته ای از اینکه باید چه خاکی به سر، کجا باید اون

برچسب: نویسنده: پرهام پاکدل تاريخ: چهارشنبه 8 فروردين 1397 ساعت: 12:48

دانشگاه دیگه راهم نمیدن. تا وقتی کارت دانشجویی داشتم سالی یه بار جهت خوردن قیمه نثارِ سلف ازش استفاده می شد، حالا که کارتم رو تحویل دادم هرروز که میرم میگن کارت نشون بده. یه بار با ارائه ریزنمراتم تونستم رد شم. دفعه دوم با ارائه گواهی موقت لیسانسم. دفعه سوم اما، گیرم انداختن. شاید براتون سوال بشه که تو که گفتی اگه جون عزیزانت هم در خطر باشه دیگه برنمیگردی به

برچسب: نویسنده: پرهام پاکدل تاريخ: چهارشنبه 8 فروردين 1397 ساعت: 12:48

به خاطر دارید که بنده یک عدد غده کوچیک گوشه چشمم داشتم و رفتم سرچ کردم ببینم چطوری درش میارن؟ بعد به خاطر دارید که من رفتم غده رو به خیال اینکه همچون ویدئو های خارجی قیچی می کنن میندازن کنار و فوقش دو سه ثانیه سوزش داره، سپردم به دکتر و این بلا رو سرم آوردن؟ مژده باد که یکی دیگه از یه نوع جدید دراوردم، و رفتم تو یوتیوب نگاه کردم ببینم این یکی چطوری درش میار

برچسب: نویسنده: پرهام پاکدل تاريخ: چهارشنبه 8 فروردين 1397 ساعت: 12:48

مادر جان بهار هفت تا گلدان داشت. دو تا گندمی، دو تا شمعدانی، دو تا حسن یوسف، یک گل ناز. حسن یوسف ها را وقتی توی کما بود قلمه زدم، با امید های واهی که دور تختش را پر می کنیم از گلدان های مورد علاقه اش و فرشته های جادویی انرژی مثبت بیدارش می کنند. نرسیدم بکارمشان ولی. دیر بود. بعدترها که ریشه دادند و گلدان دار شدند آفت زد بهشان و مریم خانم، خانمی که می آمد بر

برچسب: نویسنده: پرهام پاکدل تاريخ: چهارشنبه 8 فروردين 1397 ساعت: 12:48

وی داشت کور می شد. عینک دودی به چشم در اتاق نیمه تاریکی نشسته بود و تلاش می کرد چشم چپش که همه چیز را سیاه میدید ندیده بگیرد. چرا که در نور جفت چشم هایش با هم، سرجمع یک هاله کلی از همه چیز دریافت می کرد که خفاش در نور روز بهتر از این می دید خدایی. #به به چه سالی بشه امسال #هر بلایی کز آسمان آید گرچه بر دیگری قضاست، به زمین نرسیده می پرسد خانه انوری کجاست #ا

برچسب: نویسنده: پرهام پاکدل تاريخ: چهارشنبه 8 فروردين 1397 ساعت: 12:48

و سر انجام از شرِ وجودِ منحوسِ 96 هم تقریبا رهایی پیدا کردیم! سال 97 رو به بازماندگان 96 تبریک عرض می کنم. با این روند که پیش میریم( آنچه گذشت 1، آنچه تر گذشت 2 و به تیتر ها توجه شود)، احتمالا سال دیگه با 97 وارد درگیری لفظی و فیزیکی خواهیم شد. امیدوارم در سال جدید ددلاینِ پروژه هاتون تا ابد به دور، استاد هاتون راه بیا، دانشجوهای آویزون از مقاله هاتون به دو

برچسب: نویسنده: پرهام پاکدل تاريخ: چهارشنبه 8 فروردين 1397 ساعت: 12:48

از یکی از آشنایان که گلدون نگه دارِ حرفه ای بود در موردِ شمعدونیم و احتمال جون به در بردنِ ساقه ش از حمله تروریستیِ خانه تکانانِ عید پرسیدم.گفت یه مقدار از ساقه ش رو بخراش، اگه توش سبز بود یعنی ساقه ش هنوز زنده ست و شاید بازم جوونه بده. عصری رفتم تو بالکن و یه ذره از پایین ترین قسمتِ ممکنِ ساقه شمعدونی رو خراشیدم. اون زیر یه سیاهچاله به ژرفای تاریخ زل زده بو

برچسب: نویسنده: پرهام پاکدل تاريخ: چهارشنبه 8 فروردين 1397 ساعت: 12:48

به عنوان شخصی که فامیلیش جزو یازده تای پرتکرار ایرانه، و اسمش حتی در جهان هم جزو اسامیِ پیش فرض ثبت احوال ها محسوب میشه(طبق آمار ثبت احوال، از سال 80 به بعد سالی لااقل چهار هزار تا سارا به جمعیت ساراهای ایران افزوده میشه) ، وقتی اسم و فامیلِ من رو در گوگل با "" سرچ می کنید، به همین سوی چراغ، میگه About 48,200 results . (این در حالیه که اگه سرچ کنید "باز آلد

برچسب: نویسنده: پرهام پاکدل تاريخ: چهارشنبه 8 فروردين 1397 ساعت: 12:48

صفحه بندی